X
تبلیغات
رایتل
پسر پارسی
  
 من یک ملی گرا هستم که به مهر میهن قلم میزنم!
 
آرشیو
 
شنبه 6 فروردین‌ماه سال 1384
زاد روز زرتشت پاک
آموزگار راستین ایرانیان را ،
به تمام آنهایی که دلشان برای ایران می تپد شادباش می گویم .

پسر پارسی

 
چهارشنبه 28 بهمن‌ماه سال 1383
نگاهی به جعلیات تاریخی


جعلیات در شاهنامه


با گرمترین درودها
با شما پیمان بسته بودم که پس از یک ماه با یک نوشته ی
بی همانند در میان تمام تارنماهای روشنگری در خدمت شما باشم.
برداشت یکی از داستانهای اسلامی را به گونه ی بسیار نامحسوس
از یکی از داستانهای کهن ایرانی را دریافتم و شروع به
گردآوری همه ی مدارک نمودم و تمام آنها را مانند دانه های
زنجیری به هم وصل کردم ولی شوربختانه در آخر که تنهای
تنها یک دانه ی زنجیر باقی مانده بود تا تمام دانه ها
به همدیگر وصل شوند و تشکیل یک زنجیر را دهند
آن را گم کردم.ولی کنکاش من برای پیدا کردن آخرین
دانه ی زنجیر ادامه خواهد داشت.
از این رو برای اینکه پیش دوستان گرامی شرمسار نشوم
یک نوشته ی منتشر نشده(خودم تاکنون در جایی ندیدم) را
برای شما به ارمغان می آورم تا پیمان خویش را زیر پا
نگذاشته باشم:

 

 

جعل داستان رستم و تهمینه در شاهنامه های امروزی


داستان زیر را با دقت بخوانید :


رستم دلاور سترگ شاهنامه ، رخش خویش را گم می کند
و در پی ردپای آن به شهر سمنگان می رسد،پادشاه
سمنگان از رستم پذیرایی می کند و با او پیمان
می بندد که اسب او را پیدا کند و از او می خواهد
شب را در شهر سمنگان به بامداد برساند.
رستم می پذیرد و به آسایشگاهی که برایش فراهم کردند
می رود تا استراحت کند ولی پس از اندک زمانی:
  
  
  
چو یک بهره از تیره شب در گذشـت 
شـباهـنـگ بر چرخ گردان بگشت 

سخـن گفـتـن آمد نهفتـه به راز 
در خوابـگـه نرم کردند باز 

یکی بـنده شمعی معنبر به دسـت 
خرامان بیامد بـه بالین مـسـت 

پـس پرده اندر یکی ماه روی 
چو خورشید تابان پراز رنـگ و بوی 

دو ابرو کـمان و دو گیسو کـمـند 
بـه بالا بـه کردار سرو بـلـند 

روانـش خرد بود تـن جان پاک
تو گفـتی که بـهره ندارد ز خاک

از او رسـتـم شیردل خیره ماند 
برو بر جـهان آفرین را بـخواند 

بـپرسید زو گفـت نام تو چیسـت 
چـه جویی شب تیره کام تو چیست 

چـنین داد پاسـخ که تهمینـه‌ام 
تو گویی که از غم بـه دو نیمـه‌ام 

یکی دخـت شاه سمنگان مـنـم 
ز پـشـت هژبر و پلنـگان مـنـم 

بـه گیتی ز خوبان مرا جفت نیست 
چو مـن زیر چرخ  کبود اندکیسـت 

کس از پرده بیرون ندیدی مرا 
نـه هرگز کس آوا شـنیدی مرا 

بـه کردار افـسانـه از هر کسی 
شـنیدم هـمی داستانـت بسی 

که از شیر و دیو و نهنگ و پلـنـگ 
نـترسی و هستی چنین تیزچنـگ 

شـب تیره تنـها بـه توران شوی 
بـگردی بران مرز و هـم نـغـنوی 

بـه تـنـها  یکی گور بریان کنی 
هوا را بـه شمـشیر گریان کنی 

هرآنکس که گرز تو بیند به چنگ 
بدرد دل شیر و چـنـگ پـلـنـگ 

برهـنـه چو تیغ تو بیند عـقاب 
نیارد بـه نـخـچیر کردن شـتاب 

نـشان کمـند تو دارد هژبر 
زبیم سـنان تو خون بارد ابر 

چو این داسـتانـها شـنیدم زتو 
بـسی لـب بـه دندان گزیدم زتو 

بجستـم هـمی  کفت و یال و برت 
بدین شـهر کرد ایزد آبـشـخورت 

تو نیز کنون گر بـخواهی مرا 
نـبیند جزین مرغ و ماهی مرا 

یکی آنک بر تو چنین گشـتـه‌ام 
خرد را زبـهر هوا گشـتـه‌ام 

ودیگر که از تو مـگر کردگار 
نـشاند یکی  پورم اندر کنار 

مـگر چون تو باشد بـه مردی و زور 
سـپـهرش دهد بـهره کیوان و هور 

سـه دیگر که اسپت بـه جای آورم 
سمـنـگان هـمـه زیر پای آورم 

چو رستـم برانسان پری چـهره دید 
زهر دانـشی نزداو بـهره دید 

ودیگر که از رخـش  داد آگـهی 
ندید ایچ فرجام جز فرهی 


بـفرمود تا موبدی پرهـنر 
بیاید بـخواهد ورا از پدر 

چو بشنید شاه این سخـن شاد شد 
بـسان یکی سرو آزاد شد 

بدان پهـلوان دادآن دخـت خویش 
بدان سان که بودسـت آیین  و کیش 

بـه خشـنودی و رای وفرمان اوی 
بـه خوبی بیاراسـت پیمان اوی 

چو بـسـپرد دخـتر بدان پهـلوان 
هـمـه شاد گشـتـند پیر و جوان 

زشادی بـسی زر برافـشاندند 
بر پـهـلوان آفرین خواندند 

که این ماه نو بر تو فرخـنده باد 
سر بدسـگالان تو کنده باد 

چو انـباز او گـشـت با او براز 
بـبود آن شـب تیره دیر و دراز 

چو خورشید تابان زچرخ  بـلـند 
هـمی خواست افگند رخشان کمند 

بـه بازوی رستـم یکی مـهره بود 
که آن مهره اندر جهان شـهره بود 

بدو داد و گفـتـش که این را بدار 
اگر دخـتر آرد ترا روزگار 

بـگیر و بـگیسوی او بر بدوز 
بـه نیک اخـتر وفال گیتی فروز 

ور ایدونـک آید زاخـتر پـسر 
بـبـندش بـبازو نـشان پدر 

بـه بالای سام نریمان بود 
بـه مردی و خوی نریمان بود 

فرود آرد از ابر پران عـقاب 
نـتابد بـه تـندی بر او آفـتاب 

هـمی بود آن شـب بر ماه روی 
هـمی گفت از هر سخن پیش اوی 

چو خورشید رخشنده شد بر سپـهر 
بیاراسـت روی زمین را بـه مـهر 

بـه بدرود کردن گرفـتـش  بـه بر 
بسی  بوسه دادش به چشم و به سر 

پری چـهره گریان ازو بازگـشـت 
ابا اندوه و درد انـباز گـشـت 

بر رسـتـم آمد گرانـمایه شاه 
بـپرسیدش از خواب و آرامـگاه 

چو این گفته شد مژده دادش به رخش 
برو شادمان شد دل تاج‌بـخـش 

بیامد بـمالید و زین برنـهاد 
شد از رخش رخـشان و از شاه شاد 
 

 


چو نه ماه بگذشت بر دخـت شاه 
یکی پورش آمد چو تابـنده ماه 

تو گفتی گو پیلتن رستم‌سـت 
وگر سام شیرست و گر نیرم‌سـت 

چو خندان شد و چـهره شاداب کرد 
ورا نام تهمینه سـهراب کرد 

چو  یک  ماه شد همچو یک سال بود 
برش چون بر رسـتـم زال بود 

چو سه ساله شد زخم چوگان گرفت 
بـه پنـجـم دل تیر و پیکان  گرفت 

چو ده ساله شد زان زمین کس نبود 
که یارسـت یا او نـبرد آزمود 

بر مادر آمد بـپرسید زوی 
بدو گفـت گسـتاخ بامن بـگوی 

که من چون زهمشیرگان برترم 
هـمی بـه آسمان اندر آید سرم 

زتـخـم کیم وز کدامین گهر 
چـه گویم چو پرسد کسی از پدر 

گراین پرسش از من بـماند نـهان 
نـمانـم ترا زنده اندر جـهان 

بدو گفـت مادر که بشنو سخـن 
بدین شادمان باش و تندی مکـن 

تو پور گو پیلـتـن رسـتـمی 
ز دسـتان سامی واز نیرمی 

ازیرا سرت زآسـمان برترسـت 
که تخـم تو زان  نامور گوهرست 

جـهان‌آفرین تا جـهان آفرید 
سواری چو رسـتـم نیامد پدید 

چو سام نریمان بـه گیتی نبود 
سرش را نیارسـت گردون بـسود 

یکی نامـه از رستم جنـگ جوی 
بیاورد وبـنـمود پـنـهان بدوی 

سه یاقوت رخشان به سه مهره زر 
از ایران فرسـتاده بودش پدر 

بدو گفـت افراسیاب این سخـن 
نـباید که داند زسر تا  به بـن 

پدر گر شناسد که تو زین نشان 
شدسـتی سرافراز گردنگـشان 

چو داند بخواندت نزدیک  خویش 
دل مادرت گردد از درد ریش 

چـنین گفـت سهراب کاندر جهان 
کسی این سخن را ندارد نهان 

بزرگان جـنـگ‌آور از باسـتان 
زرستـم زنند این زمان داسـتان 

نـبرده نژادی که چونین بود 
نـهان  کردن از مـن چـه آیین بود 

کنون مـن ز ترکان جنـگ‌آوران 
فراز آورم لشـکری بیکران 

برانگیزم از گاه کاووس را 
از ایران ببرم پی طوس را 

بـه رستم دهم تخت و گرز و کلاه 
نـشانمش بر گاه کاووس شاه 

....

 

در داستان اساطیری فوق چند بیت حذف شده و این چند بیت اضافه شده:


بـفرمود تا موبدی پرهـنر 
بیاید بـخواهد ورا از پدر 

چو بشنید شاه این سخـن شاد شد 
بـسان یکی سرو آزاد شد 

بدان پهـلوان دادآن دخـت خویش 
بدان سان که بودسـت آیین  و کیش 

بـه خشـنودی و رای وفرمان اوی 
بـه خوبی بیاراسـت پیمان اوی 

چو بـسـپرد دخـتر بدان پهـلوان 
هـمـه شاد گشـتـند پیر و جوان 

زشادی بـسی زر برافـشاندند 
بر پـهـلوان آفرین خواندند 

که این ماه نو بر تو فرخـنده باد 
سر بدسـگالان تو کنده باد 


افزوده شدن چند بیت بالا به داستان شاید به وسیله ی
افرادی بوده که از سوی حکومت وقت مامور نسخه برداری
از شاهنامه بودند و چون استاد توس با زبان زیبای چامه ی خویش
به هم آغوشی رستم دستان با تهمینه اشاره کرده بوده،دین اسلام
را در معرض خطر جدی دیده(!!؟؟) وآنها را حذف کرده و برای
دادن یک وجهه قانونی به کار رستم با در آوردن چامه هایی
از خویش یا نسخه برداری چند چامه ی استاد در جاهای دیگر شاهنامه
که بی ربط با موضوع نبوده ، تلاش نمودند تهمینه را به عقد اسلامی
رستم درآورند و چون نمی توانستند نام آخوند را برای این کار بیاورند
از واژه ی موبد سود بردند!

و اما دلایل من برای اینکه نشان دهم ابیات فوق جعلی هستند :

یکبار دیگر داستان را مرور کنید :

در ابتدای داستان استاد توس با آوردن این بیت :


سخـن گفـتـن آمد نهفتـه به راز 
در خوابـگـه نرم کردند باز 

به خواننده فهمانده است که استقبال تهمینه از رستم
پنهانی صورت گرفته است.اگر براستی آرمان آنها ازدواج
بوده است تهمینه سمنگانی می توانسته از راههای بسیار
شایسته تری اقدام کند نه اینکه شب هنگام پنهانی به
آسایشگاه پهلوان تاج بخش پای بگذارد!آیا وی برای
درخواست زناشویی آن زمان از شب را انتخاب کرده بوده؟
آن هم تنهایی؟


در ادامه ی داستان رستم مهره ی خویش را از بازو می گشاید و :


بـه بازوی رستـم یکی مـهره بود 
که آن مهره اندر جهان شـهره بود 

بدو داد و گفـتـش که این را بدار 
اگر دخـتر آرد ترا روزگار 

بـگیر و بـگیسوی او بر بدوز 
بـه نیک اخـتر وفال گیتی فروز 

ور ایدونـک آید زاخـتر پـسر 
بـبـندش بـبازو نـشان پدر 


پرسش اینجاست که چرا رستم مهره ی مشهور خویش را از
بازو باز کرده و به تهمینه داده که یا به بازوی
پور احتمالی ببندد یا به گیسوان دختر احتمالی؟
مگر رستم یا دختر شاه سمنگان افراد بی نام و نشانی
بودند که از ترس گم کردن همدیگر این مهره مشهور
را نشانه قرار دادند؟
آیا به این دلیل نبوده که پیوند رستم و تهمینه مخفیانه
بوده است و بازوبند برای مالکش در حکم اثبات فرزندی رستم
بوده است.بنا بر همان ابیاتی (که بنده آنها را جعلی
می دانم) که به ازدواج رستم و تهمینه در حضور همگان اشاره
کرده است دیگر نیازی به این مهره نبوده است!زیرا همگان
می دانستند که تهمینه با رستم پیوند زناشویی بسته است
و اگر فرزندی حاصل شود،فرزند رستم است!پس دیگر چه نیازی
به مهره ی فوق؟


در ادامه ی داستان پس از اینکه تهمینه ، رستم را از
خوان تن خویش بهرمند ساخت و نطفه ی سهراب بسته شد،
بامداد شاه سمنگان به پیش رستم دستان می رود و :

بر رسـتـم آمد گرانـمایه شاه 
بـپرسیدش از خواب و آرامـگاه 

در اینجا نیز پدر تهمینه هیچ اشاره ای به شب زفاف
رستم با دختر خویش نمی کند و تنها از آسایشگاه او پرسش
می کند!!!!!!!آیا اگر او از این هم آغوشی آگاهی داشت
اینگونه بی خیال بود؟!


در ادامه ی داستان سهراب به دنیا می آید
و به مادر خود اینچنین می گوید :

بر مادر آمد بـپرسید زوی 
بدو گفـت گسـتاخ بامن بـگوی 

که من چون زهمشیرگان برترم 
هـمی بـه آسمان اندر آید سرم 

زتـخـم کیم وز کدامین گهر 
چـه گویم چو پرسد کسی از پدر 

گراین پرسش از من بـماند نـهان 
نـمانـم ترا زنده اندر جـهان 


در اینجا سهراب هنوز نمی داند پدرش کیست!!؟؟؟
آیا این شگفت انگیز نیست؟
فرزندی که بر پایه همان چامه های جعلی،پدر و مادرش پیوندی
همراه با جشنی شکوهمند در حضور پیر و جوان داشتند چگونه از
نام پدر خویش آگاهی نداشته که با تهدید تلاش دارد مادر را به
سخن گفتن دربیاورد که نام پدرش را بگوید!
از این گفته ی سهراب نیز :

گراین پرسش از من بـماند نـهان
....

به روشنی پیداست که پدر سهراب را از او نهان کرده بودند
و سهراب خود از بر و بالای خویش و مقایسه خود با همشیرگانش
پی می برد که باید گوهرش از تخمه ی برجسته ای باشد!
و یا زمانی که می گوید :

چـه گویم چو پرسد کسی از پدر 

در اینجا نیز پیداست که دیگران نیز نام پدرش را نمی دانستند
وگرنه از او در این مورد پرسش نمی کردند.

آیا این دلیل روشنی نمی تواند باشد که پیوند رستم با تهمینه
پنهان بوده است؟
دلایل بالا بسیار روشن است!نمی دانم توانستم با این انشای نارسایم
مفهوم سخنم را برسانم یا خیر؟اگر پرسشی برای روشنگری بیشتر
باشد،در خدمتم!


به هر روی سرانجام افراسیاب دشمن دیرینه ی ایرانشهر به وسیله ی
جاسوسان پی به این راز می برد و تلاش می کند این پسر و پدر
را بیشتر و بیشتر به سوی این مبارزه که فاتحی نداشت بکشاند!
سهراب نیز در لشکر کشی به ایران نیز تا زمان جان دادن هرگز نامی
از پدرش رستم نمی برد(که اگر نام می برد این تراژدی رخ نمی داد)
آیا او می خواسته با سکوت خویش رازی فاش نشود؟رازی به مفهوم فرزند رستم بودن؟



دوستان گرامی که مهر ورزیدید و برایم پیام گذاشتند...من را ببخشید
که پاسخی ندادم...به زودی پاسخ می دهم!


پاینده ایران

سرنگون باد دین و دولت اشغالگر تازیان

 


 
سه‌شنبه 1 دی‌ماه سال 1383

شرح یک نمونه ی دیگر از جعلیات تاریخی


بخش دوم


با درود بر تمام ایرانیان اندیشمند و مبارز!
بررسی و شرح جعلیات تاریخی برایم شیرین شده است به همین دلیل
بر آن شدم تا این جستار را ادامه دهم!
جعلیات تاریخی که در مورد تاریخ ما نگاشته شده است دو بخش
دارد : یکی آنکه بر ضد ما و بسیار گسترده است(حتی
گسترده تر از تاریخ راستین)و بخش دیگر تاریخی که به نفع ما جعل
شده است.(که بسیار اندک است)تاریخ شکوهمند ما آنگونه درخشندگی
دارد که برای نیک جلوه دادنش  نیازی به جعل کردن تاریخ نیست و
نتیجه ی معکوس دارد زیرا باعث گمراهی نیز می شود.یکی از این جعلیات
که بر ضد ما نیست این نامه است که به یزدگرد آخرین شهریار نگون
بخت ساسانی(روانش شاد باد) و عمر تازی نسبت داده شده است:


نخست شرح نامه عمر تازی به پادشاه ایران:


بسم الله الرحمن الرحیم

از : عمربن الخطاب خلیفه مسلمین
به : یزدگرد سوم شاه فارسی

من آینده خوبی برای تو و ملتت نمی بینم ، مگر اینکه پیشنهاد
من را قبول کرده و بیعت نمایی .زمانی سرزمین تو بر نیمی از
جهان شناخته شده حکومت می کرد لیکن اکنون چگونه افول کرده و
ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست.
من راهی را برای نجات به تو پیشنهاد می کنم .شروع کن به عبادت
خدای یگانه  که خدای واحد، تنها خدایی که خالق همه چیز در جهان
است ما پیغام او را برای تو و جهان می آوریم به ملتت فرمان ده
که آتش پرستی را که کذب می باشد ، متوقف کنند و به ما بپیوندند
برای پیوستن به حقیقت .

الله خدای حقیقی را بپرستید ، خالق جهان را ، الله را پرستش نمایید
و اسلام را به عنوان راه رستگاری خود قبول کنید اکنون به راههای شرک
و پرستشهای کذب پایان ده و اسلام بیاورید تا بتوانید الله اکبر را به
عنوان ناجی خود قبول کنید . با اجرای این تو تنها راه بقای خود و صلح
برای پارسیان را پیدا خواهی نمود ،‌ اگر تو بدانی چه چیز برای پارسیان
بهتر است تو این راه را انتخاب خواهی کرد ، بیعت تنها راه می باشد .

الله اکبر

محل مهر عمر  (مهر؟؟؟؟!!!!!)

خلیفه مسلمین عمربن الخطاب

*********************************************
*********************************************

یزدگرد سوم ، شاهنشاه ایران به او چنین پاسخ می دهد:

 

به نام اهورا مزدا، آفریننده جان و خرد

از سوی شاهنشاه ایران، یزدگرد به عمرابن خطاب خلیفه تازیان

تو در این نامه ما ایرانیان را به سوی خدای خود که "الله اکبر"
نام داده اید، می خوانید و از روی نادانی و بیابان نشینی، خود
بی آنکه بدانید ما کیستیم و چه می پرستیم، می خواهید که به سوی
خدای شما بیاییم و "الله اکبر" پرست شویم.شگفتا که تو در پایه
خلیفه عرب نشسته یی ولی آگاهیهای تو از یک عرب بیابان نشین فراتر
نمی رود. به من پیشنهاد می کنی که خدا پرست شوم. ای مردک، هزاران
سالست که آریاییان در این سرزمین فرهنگ و هنر، یکتا پرست می باشند
و روزانه پنج بار به درگاهش نیایش می کنند.هنگامی که ما پایه های
مردمی و نیکو ورزی و مهربانی را در سراسر جهان می ریختیم و پرچم
"پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک" را در دست داشتیم، تو و
نیاکانت در بیابانها می گشتید و مار و سوسمار می خوردید و دختران
بیگناهتان را زنده به گور می کردید.تازیان که برای  آفریده های خدا
ارزشی نمی شناسند و سنگدلانه آنها را از دم تیغ می گذرانند و زنان را
آزار می دهند و دختران را زنده به گور می کنند و به
کاروانها می تازند و به راهزنی و کشتار و ربودن زن و همسر مردم
دست می زنند، چگونه مارا که از همه این زشتیها بیزاریم، می خواهند
آموزش خدا پرستی بدهند؟به من می گویی که از آتش پرستی دست بردارم
و خدا پرست شوم؟ ما مردم ایران، خدا را در روشنایی می بینیم.
فروغ و روشنایی تابناک و گرمای خورشید آتش در دل و روان ما،جان
می بخشند و گرمی دلپذیر آنها، دلها و روانهای ما را به یک دیگر
نزدیک می کنند تا مردم دوست، مهربان، مردم دار، نیکخواه باشیم
و رای و گذشت را پیشه سازیم و پرتو یزدانی را در دلهای خود همواره
زنده نگهداریم.خدای ما "اهورا مزدا" بزرگ است و شگفت انگیز است که
تازه شما هم او را خواسته اید نام بدهید و "الله و اکبر" را برای
او بر گزیده اید و او را به این نام صدا می کنید. ولی ما با شما
یکسان نیستیم، زیرا ما به نام "اهورا مزدا" مهرورزی و نیک و خوبی
و گذشت می کنیم و به درماندگان و سیه روزان، یاری می رسانیم و شما
به نام "الله اکبر" خدای آفریده خودتان دست به کشتار و بدبختی آفرینی
و سیه روزی دیگران می زنید.چه کسی در این میان تبهکار است، خدای شما
که فرمان کشتار و تاراج و نابودی را می دهد؟ یا شما که به نام او
چنین می کنید؟ یا هردو؟شما از دل بیابانهای تفته و سوخته که همه
روزگارتان را به ددمنشی و بیابان گردی گذرانده اید، برخاسته اید
و با شمشیر و لشکر کشی می خواهید آموزش خدا پرستی به مردمانی بدهید
که هزاران سالست شهریگرند و فرهنگ و دانش و هنر را همچون پشتوانه
نیرو مندی در دست دارند؟ شما به نام "الله اکبر" به این لشکریان
اسلام جز ویرانی و تاراج و کشتار چه آموخته اید که می خواهید دیگران
را هم به سوی این خدای خودتان بکشید؟امروز تنها نا یکسانی که مردم
ایران با گذشته دارند آن است که ارتش آنها که فرمانبردار "اهورا مزدا"
بوده، از ارتش تازیان، که تازه پیرو"الله اکبر"شده اند، شکست خورده اند
و مردم ایران به زور شمشیر شما تازیان باید همان خدا را ولی با
نام تازی بپذیرند و بپرستند و در روز پنج بار به زبان عربی برایش
نماز بگذارند. زیرا "الله اکبر" شما تنها زبان عربی می داند.
به تو سفارش می کنم به دل همان بیابانهای سوزان پر سوسمار خویش برگرد
و مشتی تازی بیابان گرد و سنگدل را به سوی شهرهای آباد همچون جانوران
هار، رها مکن و از کشتار مردم و تاراج دارایی آنان و ربودن همسران و
دخترانشان به نام "الله اکبر" خود داری نما و دست از این زشتکاری ها
و تبهکاریها بکش.آریاییان، مردمی با گذشت، مهربان و نیک اندیشند.
هر جا رفته اند تخم نیکی و دوستی و درستی پاشیده اند. از این رو
از کیفر دادن شما برای نابکاریهای تو و تازیان، چشم خواهند پوشید.
شما با همان "الله اکبر" تان در همان بیابان بمانید و به شهرها
نزدیک مشوید که باورتان بسیار هراسناک و رفتارتان ددمنشانه است.

 

مهر

یزدگرد ساسانی

 


این نامه هیچگونه سندیت تاریخی ندارد و بنده در هیچ کتاب تاریخی نخواندم
که چنین نامه ای از سوی یزدگرد باشد...با این حال استفاده ی
گسترده ی آن را در همه جا شاهد هستم.حتی این متن را در تارنمایی دیدم
که کارهای خرافه زدایش بسیار ستودنیست!!!!البته سخنانی که در این متن
به یزدگرد نسبت داده شده و وی  به خلیفه تازیان می گوید،شایسته و
راست است!تنها سخن اینجاست که این متن سندیت تاریخی ندارد!
شاید بتوان به آن سخن ایراد گرفت که تازیان را زنده بگور کننده
دختران دانسته!چون برخی از تاریخدانان از جمله استاد بزرگوار سرور
بهرام مشیری بر این باورند که زنده به گور کردن دختران تنها در میان
بخش کوچکی از تازیان رسم بوده است و آنگونه که مورخان تازی پس از اسلام
آن را گسترده دانسته اند،نبوده!

به درود
پاینده باد ایران و آرمانهای میهن دوستانه در اندیشه ها
سرنگون باد دین و دولت تازیان
سرباز ناچیز ایران:
آزین خرم دین


=-=-==-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
بدبختانه هنوز زمان آن را پیدا نکردم
که تمام پیوندهای دلخواهم را به بخش
پیوندها بیافزایم!
=-=-==-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-


 
شنبه 14 آذر‌ماه سال 1383
نگاهی به ...


نگاهی به جفای روشنفکران میهن ما در این سالها به تاریخ کشورمان
و شرح یک نمونه از جعلیات تاریخی!


تاریخ یک دانش است...دانش استدلال...دانش کنکاش و بررسی و سپس
نتیجه گیری!نتیجه گیری که باید در مسیر و بستر راستی بر مبانی
خرد باشد.نه نتیجه گیری در هر مسیری که تاریخدان دلش بخواهد باشد!
البته این باور من است...باوری که کوله بار من از سفر
به شهر تاریخ میهنمان هست!دانستن تاریخ تنها این نیست که ما
یک کتاب برداریم و بخوانیم،سپس آسوده دل باشیم که بخشی از
تاریخ را دانسته ایم!پس علم استدلال کجا رفت؟هر کتابی
که می خوانیم باید آن را با خرد خویش بسنجیم که آیا نوشته های
کتابی که خواندیم درست می نماید یا خیر؟
این مهمترین ویژگی یک مورخ است...توان تشخیص راستی از یاوه!
بدبختانه به روشنی چشم دین اسلام و معتقدان به آن سالهای سال
است که کتاب های مختلف در جهت برعکس جلوه دادن تاریخ ما چاپ
می شود!تلاش کرده اند تاریخ پیش از یورش تازیان را تاریک نمایان
کنند و پس از آن را به دلیل نیروی اسلام روشن و درخشان جلوه دهند!
من نمی گویم تمام تمام تاریخمان پیش از یورش تازیان درخشان و تمام تمام
تاریخمان پس از یورش تازیان تاریک است...نه!هر کدام تاریکیها و
درخشندگیهای ویژه خود را دارند.هرچند که تاریخمان،پیش از یورش
بیگانگان(تاریان) بسیار برجسته تر از پس یورش است!
ولی سخنم اینجاست که نگرش دینی فردی و یا دولتی در زمانهای گذشته و
هم اکنون یکی از بارزترین دلیلهای دگرگون کردن تاریخ راستین میهنمان
از راستی به یاوه است!چرا که اگر می خواستند بنویسند تاریخمان شکوهمند
بود و در آسایشی بهتر از امروزمان(امروزی به مدت زمان 1400 سال)میزیستیم
و پیامبر اسلام ما را به سوی رستگاری فراخواند و نتیجه اش همین
کارنامه پر از پسرفتمان شده است همگان بر کار این پیامبر و پیروانش
شک می کردند بنابراین شروع کردند به دگرگونی تاریخ راستین میهنمان
و جنایتکار نشان دادن پاشاهان مادی - هخامنشی - پارتی و ساسانی
میهنمان به گونه ایی که می بینم شبه روشنفکران که بدبختانه نام
ایرانی را یدک می کشند دنباله رو اینان شدند و برای به استواری
رساندن سخنان خویش،نام کتابها می آورند!
کتابهایی که قلمهایش در دست بیگانگان و دشمنانمان بوده است تا
در دست افراد راست جو!کتابهایی که یاوههای کودکانه اش بیشتر
به درد داستانها می خورد تا جویندگان راستین تاریخ!
یک نمونه از همین یاوه ها داستان لقب شاپور دوم پادشاه بزرگ ساسانی
است.شاپور دوم در زمان پادشاهی خود ناگهان بر می خورد به یورش
دسته ای بزرگ از تازیان (اجداد محمد و علی و...) به میهنمان که گرسنگی
آنها را وادار به دست اندازی به ایران کرده است...آنها در مسیر خود شهرها
را ویران می کردند - مردان را می کشتند - زنان و بچه ها را اسیر می کردند
و در دسته های بسیار بزرگ به سوی سرزمین بی آب و گیاه خویش روانه               می ساختند که بسیاری از اینان در راه به دلیل سختی راه و بدرفتاری تازیان در
می گذشتند.اینان هیچ گناهی نداشتند جز اینکه مغلوب  شده بودند!
شاپور دوم بزرگ شاه ساسانی ارتش خویش را به سوی تازیان متجاوز
روانه می کند و در جنگی اینان را به سختی شکست و گوشمالی می دهد!
زیرا که این بار نه تازیان دین و مرامی به نام اسلام داشتند تا بر اساس آن
باور به فرهنگ بی اساس شهادت و بهشت داشته باشند و نه در میان ایرانیان
یک شاهزاده خیانتکار به نام روزبهان پارسی (سلمان فارسی) وجود داشت
تا بزرگترین ضربات کاری را به میهنمان وارد کند و موجب شکست ما بشود!
باری شاپور دوم اسیرانی از ارتش جنایتکار تازیان می گیرد که تازیان در این
مورد می گویند شاپور شاه کتفهای ایشان را سوراخ می کند و از میان آن بند
می گذراند و بدین وسیله تمام آنها را بدین حالت دشوار(که البته شایسته
راهزنانی چون ایشان بوده است)از شهری به شهر دیگر جا به جا می کند!
و این داستان را به گفته ی آن زبانزد:پیراهن عثمان کردند و تا توانستند
به مرام بزرگ شاهان ما تاختند!
هرچند که این تاریخ خیالی و ساختگی است و همانگونه که گفتم بیشتر به کار
داستان سرایی می خورد!زیرا اگر کمی اندیشه کنید می بینید این کار (سوراخ
کردن کتفها و گذراندن بند)با وسایل مدرن امروزی نیز دشوار و ناشدنی است
زیرا فردی که کتفهایش سوراخ شده است تنهای تنها پس از چند لحظه به دلیل
خونریزی به زمین می افتد چه برسد به اینکه بخواهد مسافت شهری به شهر
دیگر را بگذرانند!!!!


سرنگون باد دین و حکومت بیگانگان
برافراشته باد درفش سرافراز کاویانی
پاینده باد راه پان ایرانیسم

به درود
سرباز ناچیز ایران
پسر پارسی
آذین خرم دین
sarbaz_iran@yahoo.com

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
همراهانی که می خواهند به روز شدن وبلاگ به وسیله
offline به آگاهی ایشان رسد ID من را ADD کنند!
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-
به زودی به بخش پیوندها چندین و چند تارنمای مفید
و وبلاگ چند مبارز افزوده خواهد شد!
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=


<<    1       2       3       4       5    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 145035


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها